![]() |
![]() |
|
اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند.
می دونم می خوای بری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:57 توسط تنها |
|
|
صبــر بايـد در ره ديدار يـار
چشمهامان از غمت پر خون شده
گامهامان محکم و سنگين شده
حاميان صاحب وقتيم ما
نگـــه و لطفت اميد قلب ما
در رهت يا مهديا جان ميدهيم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط تنها |
|
رهايت مي کنم و همه باور هايت را به باد مي سپارم پشت گورستان پنهان خاطره تنت را به خاک مي سپارم به کلاغ آواز رفتن را مي آ موزم تا هر روز برايت بخواند و خواب ابدي تو را جاودانه سازد من باز مي گردم و راهم را گم مي کنم تا هيچ وقت به قربانگاه تو برنگردم تا تو را گم کنم سايه ات را از کنار پنجره بر مي دارم تا دوباره خورشيد به درون پنجره باز گردد و گرمايت را در درون خانه کوچکم ذوب کند تو رفتن را آموختي و هيچ خاکي قدرت داشتن تو را ندارد مي تواني همراه پرنده ها و ابرها و نور مهتاب به هر کجا بروي اما براي من هميشه در گورستان پنهان خاطره آراميده اي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:59 توسط تنها |
|
|
یک بغل برگ می وزد باد لابه لای درختان خسته آن سر باغ یک سپیدار زیبا شکسته یک بغل برگ باد چیده زدست درختان تا ته باغ می برد برگها راشتابان می رودجوی خسته از زیر پای سپیدار غصه دار است جوی خسته برایِ سپیدار هرچه غصه است لابه لای صدای کلاغ است هرچه غم هست نفسهای نمناک باغ است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:36 توسط تنها |
|
|
مسافر از پس فاصله ها می خندید _ آن مسافر که درونش غم تنهایی داشت در نگاهش غم تنهایی _ بر لبش لبخند _ در دلش اما .... من ندانم که چه غوغایی بود آنقدر می دیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش می کرد بی گمان می دانست که اسرار دلش می دانم بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم بی گمان می دانست که من ... عاشق خنده بی وقفه اویم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:33 توسط تنها |
|
|
هركه با ما نيست . . . گفته ميشد: « هر كه با ما نيست با ما دشمن است! گفتم: آري، اين سخن فرموده اهريمن است! اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن قلبتان از آهن است؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:32 توسط تنها |
|
|
اگه یه روز بغض گلوت و فشرد ، بهت قول نمی دم که می خندونمت
ولی می تونم باهات گریه کنم ....
اگه یه روز نخواستی با کسی حرف بزنی بهم بگو .... قول می دم خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری حتما خبرم کن .... قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم همراهت بدوم اگه یه روز سراغم و گرفتی و خبری ازم نشد یه سری بهم بزن .... احتمالا بهت احتیاج دارم اما اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی آمدی یه شاخه گل روی قبرم بذار!! ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:30 توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی عاشق شدم فهمیدم دل دارم !!!
نمی دونستم حساب یابی حساب،دنیا واسم رنگی شده بود. تازه می فهمیدم رنگ وبویعنی چی ؟ وقتی عاشق شدم دیگه خودمو نشناختم،تادیروزش بایه لهجه دیگه حرف می زدم.امابعداز اون روزابری،لهجه ام بارونی شد .... امان از وقتی که هواابری می شددلم می گرفت.وقتی رعدوبرق می زد ،دل نگرونت می شدم،می گفتم:خدایانکنه بترسه ! نکنه نتونه بخوابه ! نکنه زیربارون بی چتربره خیس بشه ! نکنه ازیه کوچه ای ردبشه،چشای نامحرم بهش بخوره ! نکنه یهو یکی خاطرخواش بشه ! اولا خیلی خام بودم.همش نگران بودم که تومال من نشی، دیگه کنارم نباشی. می ترسیدم که بازتنها بمونم . دلم می گرفت وچشام بارونی می شد . امازمونه یادم دادکه به صدای زیرو بم دلم خوب گوش کنم.و پخته ترشوم.دیگه عاشق نیستم،دیگه ازجدایی نمی ترسم. آخه حالادیگه دوستت دارم. اگرم تنهام بگذاری باز دوستت دارم . حالادیگه می خوام که بهترینها مال توباشه . آره بازم نگرانم ولی نه به خاطرخودم ،به خاطر خودت ! باهات هستم نه به خاطرخودم ،بلکه به خاطر خودت ! حالا که عاشق نیستم بهترمی توانم درکنارت باشم چون دیگه به فکر خودم نیستم ...........! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
لامردعکس عشق شیشه ای عشق تنها نازنازلامرد2 |
|
RSS
|